پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - جريانهاي فلسفي معاصر و بسترهاي فرهنگي - موسوی سید محمد

جريان‌هاي فلسفي معاصر و بسترهاي فرهنگي
موسوی سید محمد

پرفسور كنث اشميتز

اشاره:
برآنيم تا دراين مقاله و مقالاتي كه از اين پس انتشار خواهد يافت، نگاهي به مكاتب عمده‌ي فلسفه‌ي معاصرغرب و بسترهاي فرهنگي‌اي كه اين مكاتب در آن رشد يافته‌اند، بيفكنيم. از اين رو چهره‌هاي شاخصي همانند ويتگنشتاين، اوستين، هوسرل، نيچه، سارتر، هايدگر، دريدا و فوكو را از نظر مي‌گذرانيم. آنچه در پي مي‌آيد، اولين مقاله از اين مجموعه است.
فلسفه در بستر يك فرهنگ به وجود مي‌آيد. از اين رو زمينه و بستر فلسفه چيزي جز بستر فرهنگي كه فلسفه از متن آن برآمده نيست و فلسفه‌ي غرب نيز از اين قاعده مستثنا نمي‌باشد. در شكل‌گيري فرهنگ عقلي مغرب زمين و ظهور و پرورش فلسفه غرب پنج جريان نقش داشته‌است: يكي از آن‌ها «حقوق رومي» است. مراد از حقوق رومي، معناي رايج حقوق نيست، بلكه مراد از آن قانون‌مندي كّل جهان هستي به مثابه يك مجموعه است. جريان دوم عهد عتيق (تورات و عهد جديد است. اين متون مقدس، معنايي متعالي به جهان بخشيدند كه در حقوق رومي مطرح نبوده است. در قرن سوم، مسيحيت به عنوان دين رسمي كل امپراطوري روم پذيرفته شده، در قرن چهارم و پنجم، فلسفه‌ي يونان‌وارد ميدان مي‌شود. شوراهاي مسيحي براي تفسير آموزه‌هاي ديني خودشان به فلسفه‌ي يونان بر مي‌گردند و از آن‌ها براي تفسير دين استفاده مي‌كنند. اين جريان، جريان سوم است.
جريان چهارم هجوم قبايل «ژرمن» است كه تبعاتي از قبيل آزادي، آزادي فردي و... با خود به همراه داشته‌اند. البته مراد از قبايل ژرمن، آلماني‌هاي فعلي نيستند، بلكه مراد همه‌ي افراد و قبايلي هستند كه در سراسر اروپاي آن زمان مي‌زيسته‌اند. غالبا اين جريان ناديده گرفته مي‌شود. فرهنگ لاتين و يونان يك نوع ثباتي را براي صُوَر قايل بودند، اما ژرمن‌ها به سيلان و تغيّر وعدم ثبات اعتقاد داشتند. وقتي به ژان پل سارتر برسيم، خواهيم گفت كه ايشان در مقابل ساختارگرايي موضع مي‌گيرد و آزادي را مطرح مي‌كند. سارتر مي‌گويد: «ما چيزي ماتقدّم بر آزادي نداريم؛ يعني چيزي نداريم كه آزادي در قالب آن شكل بگيرد. آزادي خود مقدم بر هر چيزي است.»
جريان پنجم، مطرح شدن اسلام در صحنه و ترجمه‌ي آثار فلاسفه‌ي بزرگ اسلام ـ همچون فارابي، ابن سينا، ابن رشد، غزالي ـ است كه به همراه آن طب ،نجوم، رياضيات و طرح نظريات ارسطو، به غرب كه در اين زمينه‌ها بسط نيافته بود، راه يافت.
در قرن دوازدهم حقوق رومي در ايتاليا احيا مي‌گردد؛ همچنين به كارگيري طبي كه در اسلام رشد كرده‌بود، در ايتاليا نيز گسترش مي‌يابد. از اين رو تعامل اين دو جريان، منتهي شد به يك جريان ديگري كه مي‌توان آن را شالوده‌ي دومي، در مقابل آن پنج جريان كه مجموعا شالوده‌ي اول به حساب مي‌آيد، درنظرگرفت. غربي‌ها نسبت به ثبات فرهنگ خود بي اعتنا هستند و به دنبال طرح عناصر جديد و تازه مي‌باشند. البته اين مسأله بدان معنا نيست كه اين امر به كلّي به فروپاشي فرهنگ غرب منجر شود، بلكه يك نوع ثبات و وجه اشتراك همچنان باقي مي‌ماند. بعد از بحث پيرامون عوامل شكل‌گيري فرهنگ غرب، به طور اجمال به اين مبحث مي‌پردازيم كه اين فرهنگ چگونه از خودش سخن مي‌گويد و چگونه خود را مي‌فهمد و معرفي مي‌كند ؛ چرا كه فلسفه تلاشي است عقلاني كه ما براي فهم امور، حتي مسايل وحياني، صورت مي‌دهيم.
فرهنگ روح تمدن يك نحوه تفكر، فهميدن، انديشيدن، به زبان آوردن و اموري از اين قبيل است. گفتني است كه قبل از پيدايش سكولاريزم، دين يكي از مؤلفه‌هاي اصلي فرهنگ مغرب زمين بوده است. براي بيان اين فرهنگ، چهار رويكرد وجود دارد كه از يونان به ما رسيده، لذا اسم آن را فرهنگ يوناني ناميده‌اند. ما نيز وحي را جزو اين چهار رويكرد به حساب نياورديم، چون وحي از طرف خداست و اين چهار رويكرد را تعالي مي‌بخشد و وحي در مرتبه‌اي بالاتر از اين چهار شيوه است.
فلسفه، يعني تحقيق بنيادي براي شناخت ماهيّت واقعيت. در «تاريخ فلسفه» خوانده‌ايد كه تالس آب را اصل مي‌دانست، آناكسيمندر«آپايرون» را مادةّ‌المواد بر شمرد و ديگران بر چيزهاي ديگري انگشت نهادند. از پارمنيديس به بعد، بحث وجود مطرح شد و وجود اصل و اساس همه‌ي امور قرار گرفت و افلاطون و ارسطو بعدها آن را گسترش دادند و بدين ترتيب هستي‌شناسي شكل گرفت. در قرون متمادي، مقولات ده‌گانه‌ي ارسطو (قوه و فعل، مادّه و صورت و مانند آن) پايه‌ي مباحث فلسفي و عقلاني بوده‌است؛ در كنار آن فيثاغوريان اعداد و ارزش اعداد را براي تفسير اشيا و تبيين ارتباط آن‌ها به كار گرفتند.بنابراين، رويكرد اول را مي‌توانيم هستي‌شناسي در قالب مقولات وجود و رويكرد دوم را رياضيات در قالب روابط اعداد بناميم.
در حدود قرن پنجم قبل از ميلاد رويكرد سومي شكل مي‌گيرد كه بر اساس آن فرهنگ مي‌خواهد خود را در قالب تاريخ و زمان بيان كند؛ به عبارت ديگر، تبيين از طريق رويدادهاي تاريخي.
رويكرد چهارم كه يك نوع بازگشت تلقي مي‌شود، به خود الفاظ و مفاهيمي كه با آن، جهان خارجي را تبيين مي‌كنند، مي‌پردازد. بر خلاف سه رويكرد قبل كه به خود اعيان‌واشيا مي‌پرداخت، اين شيوه به منطق بيان و زبان فلسفي سه شيوه‌ي قبل توجه كرده و مي‌توان گفت كه رويكردي انتقادي داشته است.
علت طرح اين چهار رويكرد اين است كه هنوز هم اين شيوه‌ها مد نظرند و مكاتب و انديشه‌هاي فلسفي، به نحوي به يكي از چهار رويكرد مربوط مي‌شوند. به بيان ديگر رويكرد چهارم به خود انسان به عنوان عامل شناخت، توجه كرده و به خود آگاهي پرداخته است كه اين بينش به تحليل زبان، تأويل، هرمنوتيك وامثال آن منجر شده‌است. ما به تفصيل درباره هر يك از چهار شيوه تبيين فوق ،بحث خواهيم كرد .
بعضي‌ها بر اين عقيده‌اند كه فقط يوناني‌ها دستور زبان داشتند ومنطق، جدل و ديگر مباحث منطقي از طريق همان گرامر و دستور زبان يوناني به وجود آمد. بنابراين اين نحوه تبيين را مي‌توانيم ازنوع چهارم بدانيم. هر يك از چهار شيوه‌ي مذكور در مقطعي از تاريخ سيطره داشته‌است. هستي‌شناسي در افلاطون و بعد از او قرن‌ها مطرح بوده و در اسلام نيز ابن‌سينا نگرش هستي‌شناختي داشته‌است.
در قرن چهاردهم مسايلي مطرح مي‌شود كه هستي‌شناسي، پاسخ قانع كننده‌اي براي آن ندارد. متفكران به دنبال راه‌هاي جديدي براي پاسخ گويي بر آمدند و به رياضيات به عنوان دقيق‌ترين شيوه براي پاسخ گويي متوسّل شدند. مسايلي كه در هستي‌شناسي پاسخي نمي‌گرفت، مسايل طبيعي، تجربي و ساده بود، مثل چگالي مواد كه چرا يك چوب در آب فرو نمي‌رود، اما سنگ فرو مي‌رود. شيوه‌ي رياضي در قرن هفدهم و هجدهم سيطره داشت و هنوز هم در زمينه‌ي علوم سيطره دارد. در قرن هفدهم و هجدهم فيزيك نيوتني در راستاي اين شيوه مورد توجه بوده است.
پاسخ به سؤالاتي كه رويكرد هستي شناختي قادر به پاسخ آن‌ها نبود، در شيوه‌ي رياضي امكان‌پذير بود. البته اين شيوه فقط در مسايل طبيعي و رياضي محدود نشد، بلكه در فلسفه نيز به كار رفت. دكارت، اسپينوزا، لايب‌نتيس ،راسل، وايتهد و كساني ديگر رياضيات را در فلسفه به كار گرفتند كه وضوح و تمايز در فلسفه دكارت نتيجه‌ي اين رويكرد رياضي‌گونه است؛ هر چند كه او در تبيين اخلاق از طريق روش رياضي، موفق نبوده است. حال اين سؤال مطرح مي‌شود كه ماهيّت فلسفه، رياضي است يا وجودشناسي؟ مراد ما آمپريسم نيست، هر چند هيوم براي پردازش آن از رياضيات استفاده كرده است .او انطباع حسّي را سرزنده و مستقيم مي‌خواند كه اگر از شي‌ء روي برگردانيم، مستقيم وسرزنده نخواهد بود، خلاصه اين كه مراد ما از رويكرد رياضي آمپريسم نيست.
در قرن هجدهم فيلسوف ايتاليايي به نام «ويكو» روش رياضي را براي طبيعت، مناسب و كارآمد تلقي كرد، اما آن را براي انسان، تبيين قواي شناخت انسان كافي ندانست. ايشان براي تبيين پديده‌هاي انسان به تاريخ و رويدادهاي تاريخي متوسل شد. ويكو مي‌خواست رويكرد جديدي رامطرح كند.او بر اين عقيده بود كه در كانون و مركز انسان، اختيار وآزادي‌اي وجود دارد كه با صورت خدا ربط و پيوند عميق دارد واين‌ها را نمي‌توان با رياضيات تبيين كرد. او بين داده‌هاي علوم طبيعي و علوم تاريخي فرق گذاشت. راه اثبات و صدق داده‌هاي علوم طبيعي، تكرار پذيري است؛ در حالي كه تبيين داده‌هاي علوم تاريخي مورد بحث او، حوادثي است كه قابل تكرار نيست. لذا روش رياضي را كارآمد ندانست و روش جديدي به نام يافتن اصالت نسخه و روايت مطرح كرد و آن را «تاريخ نگري» جديد ناميد.
در ابتدا ويكو فقط براي تبيين رويدادهاي تاريخي، اين روش را به كار گرفت، اما يك قرن بعد، يعني در قرن نوزدهم اين رويكرد به حوزه‌هاي ديگري نيز سرايت كرد و در نتيجه تاريخ دين، تاريخ علم و تاريخ اديان و حتي تاريخ خدا نوشته شد. در واقع يك نوع خودآگاهي تاريخي در هر زمينه‌اي به وجود آمد. براي روشن‌تر شدن بحث، تاريخ فلسفه را مثال مي‌زنيم: تا قرن هجدهم در كتاب‌هاي تاريخ فلسفه، فقط به فلسفه‌هاي متفاوت و فيلسوفان مختلف بر حسب ترتيب تاريخي‌شان پرداخته‌مي‌شد، اما از اواخر قرن هجدهم به بعد، نوشتن كتب تاريخ فلسفه با توجه به اين مسأله بود است كه تفكر فلسفي در تاريخ رشد يافته است. مهم‌ترين اين دسته از فلاسفه «هگل» بوده كه فلسفه را چيزي جدا از تاريخ فلسفه نمي‌دانست. بنابراين، رويكرد «وجودشناختي» قرن‌ها غالب بود. رويكرد رياضي درقرن هفدهم و هجدهم، رويكرد تاريخي در قرن نوزدهم و رويكرد زباني در قرن بيستم غلبه داشت.
تفاوتي كه بين سنت و رويكرد تاريخي وجود دارد اين است كه بين رويكرد تاريخي و آن چه مي‌خواهد تحقيق كند، فاصله‌ي زيادي وجود دارد، اما در سنت اين شكاف وجود ندارد، بلكه گذشته را زمان حال نشان مي‌دهد. مشكلي كه رويكرد تاريخي براي دين بوجود مي‌آورد اين بود كه حضور دين در جامعه‌ي فعلي را ناديده مي‌گرفت و نقش فعالانه و حضور مستقيم آن را كه سنت بدان توجه دارد، از نظر دور مي‌داشت و آن را پديده‌اي همچون پديده‌هاي ديگري مي‌شمرد كه بايد به طريقي به آن دست يافت.
رويكرد تاريخي خدمات به رغم ارزشمندش، اما اغلب مخرب نيز بوده است، چرا كه حضور مستقيم و فعّالانه‌ي دين را ناديده گرفته است.بر اساس اين رويكرد اگر بخواهيم به فلسفه و حكمت توجه كنيم، بايد به تاريخ گذشته، حال و آينده‌ي آن توجه كنيم كه در اين صورت اصل حكمت و دانش مورد بي‌توجهي قرار مي‌گيرد. علاوه براين كه وحي و دين امري فرازماني و سرمدي است و نمي‌توان آن را در قالب تاريخ تفسير كرد. شايد رويكرد هستي‌شناختي بهتر بتواند وحي و امور متافيزيكي را تبيين كند. اما در باب گنوسيه (غنوصيه رويكردباطني) بايد بگوييم كه اين رويكرد، رويكرد مستقلي نيست. برداشت من اين است كه گنوسيه معرفت سرّي و شناخت رازآلود نسبت به جهان هستي است. آن چه در مورد اين رويكرد يا مكتب داريم، از شخصي به نام «ايرانئوس» مي‌باشد. يك ثنويتي در اين رويكرد هست: مبدئي براي خير مبدئي براي شّر. از آن جهت كه معرفت، سّري است كه فقط براي اهل دل فراهم است نه براي همه و به اصطلاح يك معرفت عرفاني است. در كانون اين رويكرد (معرفت سّري) ثنويتي مطرح مي‌شود: خداي برتر يا خداي نور، و خداي فروتر يا خداي تاريكي و شّر. اين تعاليم نزد مسيحيان در تناقض است و با توحيد مسيحيت كه خداي ابراهيم، يعقوب و موسي را يكي مي‌داند، سازگار نيست.
بنابراين، گنوسيه رويكردي نيست كه نظريات و آموزه‌ها را تفسير كند، بلكه خودش صرفامجموعه‌اي از آموزه‌ها است و به همين دليل راه پنجم نيست. معتقدين به آموزه‌ها، آن چهار رويكرد را مورد استفاده قرار داده‌اند. مثلاً آن‌ها از طريق نجوم، حركت سيارات را محاسبه مي‌كرده‌اند كه اين يك رويكرد رياضي است . همچنين به داستان‌هايي در مورد اهورامزدا و اهريمن مي‌پرداختند كه اين يك رويكرد تاريخي محسوب مي‌شود. از تعليم شفاهي و متون مقدس نيز براي عرضه‌ي تعاليم خود استفاده مي‌كردند كه آن را مي‌توان يك رويكرد زباني به حساب آورد. بنابراين، خود اينان نيز از رويكردهاي رياضي، تاريخي و تحليل زباني سود جسته‌اند و همين طور از رويكرد انتولوژري براي تفسير جهان مبدأ ومنشأآن نيز استفاده نمودند.منتهي اين مسأله نزد گنوسيه متفاوت بوده‌است؛ بعضي‌ها از يك رويكرد، بعضي‌ها از دو تا و...و بعضي‌ها از هر چهار رويكرد استفاده كردند. پس پيروان مكتب گنوسيه به نحوي از انحاء از آن رويكردهاي چهارگانه براي تفسير آموزه‌هاي گنوسي استفاده كردند. به اين دليل ما آن را رويكرد پنجم به حساب نياورديم.
اما سرشت عرفاني اين تعاليم، رازآلود و خارق‌العاده است.البته به نظر ما عرفان در ميان مسيحيان و مسلمانان خيلي بر رازآلودگي اين معارف تأكيد نكرده است، بلكه بيش‌تر باز و گشوده است و به نوعي تجلي حكمت خدا در انسان است. حكمت با معرفت اسرارآلود و رازگونه متفاوت است. بعضي‌ها از عرفان طبيعي(غير ديني) صحبت مي‌كنند. به اين معنا كه ذهن ناكافي است و بايد براي معرفت پافراتر بگذارد؛يعني اين جهان براي معرفت حقيقي كافي نيست.
بعضي‌ها افلوطين را طرفدار عرفان طبيعي شمرده‌اند، كه بعيد است؛ چون اگر چه او مسيحي نبود، اما معلم مسيحيان بود. به متون مقدس بعضا آشنا بود، از تجلي كلمه‌ي خدا بحث مي‌كرد و از آن طريق سير و سلوك انسان را توضيح مي‌داد. به اين دليل بعضي وي را جزو عرفان طبيعي دانستند. بهتر است آن چهار رويكرد و تبيين را روش و متد بدانيم كه امر انتزاعي است و به محتواي امور مرتبط نمي‌شود، بلكه غالبا روش‌هايي هستند كه محتواي امور را تبيين مي‌كنند. فلسفه از همان دوران يونان باستان به معناي پرسش‌هاي اساسي و بنيادين تلقي شده كه با يكي از آن چهار روش بسط يافت و در هر دوره‌اي يك رويكرد غالب بوده است.
البته اين كه مي‌گوييم از قرن سوم قبل از ميلاد،مثلاً تا قرن چهارده يا تا زمان دكارت، رويكرد هستي‌شناختي غالب بوده است، اين بدان معنا نيست كه اصلاً رويكرد ديگري نبوده‌است، بلكه رويكرد غالب هستي‌شناسي بود. با ترجمه‌ي آثار ارسطو از عربي به لاتين، رويكرد جديدي ايجاد شد كه مي‌خواستند عالم را با مقولات ده‌گانه‌ي ارسطويي تبيين كنند كه اين روش يك روش علمي بود. قبل از اين، ترجمه‌ها، رويكرد غالب بيش‌تر افلاطوني بوده است كه كم‌تر علمي بود. همان طور كه پيش‌تر يادآور شديم، علمي شدن رويكرد، به معناي آزمايشگاهي شدن نيست، بلكه مراد روش‌مند شدن است؛ يعني هر چيزي را كه بخواهيم از طريق حكمت و ربط امور به پايه و بنياد آن‌ها تفسير و تبيين كنيم، حركت ذهن در سير استدلال‌ها و روش علمي از داده‌هاي تجربي مي‌خواهد فراتر رود و به منشأاين داده‌ها برسد، تعالي پيدا كند تا به محرك غير متحرّك ،علة‌العلل و واجب‌الوجود برسد.
در قرن چهاردهم و پانزدهم اندكي قبل از فلسفه‌ي جديد در قرن هفدهم، اعتماد فلاسفه به عقل و استدلال كم مي‌شود و آن‌ها به متون ديني روي مي‌آورند. در قرن سيزدهم (دوران توماس آكوئيناس) حقايق ايماني و عقلي، برادراني از يك پدر بودند، يك منشأ داشتند و همراه هم بودند. اما وقتي كه جنبش فلسفي در پاريس محكوم مي‌شود، كم كم اعتماد خودشان را به مسايل فلسفي از دست مي‌دهند و روحيه‌ي جديد شكل مي‌گيرد.
در قرن چهاردهم و پانزدهم هنوز زود بود كه عقل و دين كاملاً از هم جدا شده، عقل را به كنار گذارند، ولي فيلسوفان كه رفته رفته اعتماد قبلي خود را به عقل از دست داده بودند، به مسايل اين جهاني پرداختند. مثلاً چرا سنگ در آب فرو مي‌رود، ولي چوب فرو نمي‌رود؟ چرااطراف كتري مثلاً زودتر از مركز آن مي‌جوشد؟ و سؤالاتي از اين قبيل. اين سؤالات با همه‌ي كوچك بودنشان، براي خيلي‌ها جذابيت داشت. رويكرد هستي‌شناختي قادر به پاسخ‌گويي به آن‌ها نبود. براي اسلام و مسلمانان اين سؤالات مهم نبود، اينان بيشتر به رياضيات، طب و نجوم مي‌پرداختند.
ناتواني رويكرد هستي‌شناختي زمينه را براي پرداختن به رويكرد رياضي فراهم ساخت. گرايش به رويكرد رياضي در دو حوزه صورت گرفت:
١.در حوزه‌ي عملي، به مكانيك و طب ختم شد، تا از اين طريق حركت و ديگر مسايل جهان را تبيين كنند؛
٢.در حوزه‌ي نظري به فلسفه زبان ختم شد كه مي‌خواستند هر مفهومي را به اجزاي تشكيل دهنده‌ي آن تجزيه نمايند، اين را نوميناليسم يا اصالت تسميه مي‌نامند كه خصيصه برجسته‌ي فلسفه‌ي غرب است.
اصالت تسميه شايد با تأكيد و رشد فرديت مرتبط باشد. با تأكيد فرديت، نظريه‌ي نوميناليسم شكل گرفت. در اين دوره به طور كلي گرايش و تمايل ذهن فيلسوفان اين بود كه معاني را به عناصر عيني، انضمامي و ملموس تشكيل دهنده‌ي آن تحويل ببرند و كاري به مبادي و منشأ اين معاني نداشتند. الگوي عملي، مكانيك بود كه همه‌ي اجزاي يك شي‌ء را با هم در ارتباط مي‌ديد، در واقع به تجزيه و تركيب مي‌پردازد، اين الگوي عملي چهارصد سال در شيمي رواج داشت. هدف آن‌ها اين بود كه قوانين حركت را بشناسند ، بر همين اساس قانون نيوتن مثل اعلاي فيزيك و قوانين علمي شد و فيلسوفاني مثل دكارت نيز همين رويكرد تحليلي را در پيش گرفتند.
دو گرايش ذهني باعث شد تا از رويكرد هستي‌شناختي به رويكرد رياضي رو آورند: اولين گرايش اين بود كه ذهن به جاي وجود،به حركت و علل آن توجه مي‌كند. به عبارت ديگر به جاي بازشناسي مبدأ حركت، به توصيف حركت مي‌پردازد. درقرن بيستم كساني مثل راسل و ويتگنشتاين، خصوصا ويتگنشتاين مقدم، الگوي‌شان اين بود كه قوانين حركت را بشناسند.
اين رويكرد آن معناي تعالي جهان را تضعيف مي‌كند، چنان كه معتقدان به دئيسم نيز اين كار را كرده بودند و خدا را بازنشته كردند و تنها نقش خدا ـ در نظر آنان ـ اين بود كه استارت جهان را زده‌است. البته اين عقيده به معناي الحاد آن‌ها نيست، بلكه بدين معنا است كه مسأله‌ي اصلي كه تعالي ذهن بود، فراموش شد و به اين جهان، حركت و قوانين طبيعي آن پرداختند.
در اوايل دوران جديد مبارزه‌اي بين اين دو شيوه (طرز تفكر قديمي كه هستي‌شناختي بود و طرز تفكر جديد كه مكانيك بود) ايجاد شد. مكانيك وقتي به عنوان الگو و فلسفه درآمد، مصيبت آغاز شد. در تفكر قديم «حركت» يك پديده‌ي ثانوي است كه به وسيله‌ي متحرك نامتحرك و يك موجود قديم توجيه مي‌شود، ولي در طرز تفكر جديد حركت يك پديده اولي‌است و تبيين نمي‌خواهد، يعني نياز به محرّك اول نامتحرك نيست. در اين مورد به دنبال علل حركت نيستند، بلكه به دنبال قوانين حركت هستند، لذا رويكرد رياضي رويكرد مناسبي است .
نيوتن مبدأ نخستين را حركت مي‌دانست.او مي‌گفت: تمام ذرّات در حال حركت هستند. البته وي آدم متواضعي بود و به دنبال تبيين بناي حركت نبود، اما ديگران آن مبادي و علل را انكار كردند و از آن پس زبان رياضي شد. دكارت، رياضي‌دان قهّاري بود، لذا در جست‌وجوي معرفت يقيني گام برمي‌داشت. ابتدا در همه چيز شك كرد و به دنبال مفاهيمي بود كه همچون رياضيات داراي وضوح و تمايز باشد. در هيوم و تجربه گرايي او اين رويكرد رياضي به آن اندازه كه در فلسفه‌ي دكارت غلبه دارد، غلبه نداشت، اما مي‌توان اين رويكرد را در تجربه گرايي هيوم نيز پيدا كرد. هيوم از وضوح و تمايز نمي‌گويد، اما سخن از انطباع حسي سرزنده و قوي كه در حدّ همان وضوح و تمايز دكارت باشد، نشان از وجود اين رويكرد رياضي در او است. اين اولين گرايش و تحول ذهن بود كه به جاي مبادي و علل حركت، به خود حركت و قوانين آن پرداخته شد؛ چه به عنوان ايده‌ها در دكارت يا به عنوان انطباعات سرزنده در هيوم.
اين جا بود كه زمينه براي پيدايش معرفت‌شناسي ايجاد شد. در رويكرد هستي‌شناختي از حركت فراتر مي‌رفتند و به دنبال مبدئي براي حركت بودند، اما باتوجه به گرايش ذهن به خود حركت به عنوان پديده‌ي نخستين، از اين پس به خود حركت توجه كردند. اين عامل دوم گرايش ذهن از رويكرد هستي‌شناختي به رويكرد رياضي است؛ يعني توجه به خويشتن و بازگشت به خود كه در كم رنگ كردن تعالي وجود و وجود متعالي نقش زيادي داشت.
بر همين اساس است كه دكارت در همه چيز شكّ مي‌كند، اما براي رسيدن به سنگ بناي محكم به قضيه‌ي كوجيتو مي‌رسد ؛ يعني با بازگشت به خود، وضوح و تمايز مطرح در رياضي را در خود مي‌يابد. البته اگر دكارت خود را مقابل خدا مي‌بيند، اين بدان معنا نيست كه خدا را رها كرده‌است، بلكه خدا ديگر نقش اول را از دست داده و به جاي آن خود نقش اول را پيدا كرده‌است. در او فقط عقل سخن مي‌گويد، لذا به وحي الهي توجه‌ي نمي‌كند، اما فقط تعبدا كاتوليك بوده‌است. دكارت از لحاظ تعقل به يك ثنويّتي قايل بود؛ ثيويّت نفس و بدن (كه با جدايي عقل و ايمان بي ارتباط نبود). تفسير او از ارتباط بين آن دو مثل سابق به شكل «مادّه و صورت» نيست، بلكه غدّه‌ي صنوبري شكل را مطرح مي‌سازد. اين تأكيد بر خود، تنها در دكارت نيست، در هيوم نيز هست. هر چند هيوم از خود انتقاد مي‌كند، اما آن چه بيان مي‌كند، صرفا انطباعات سرزنده و مستقيم از خود است. اين بازگشت به خود در كانت تكميل شد. وي معتقد بود كه مقولات پيشيني امكان حصول شناسايي را فراهم مي‌كند.
سپس در واقع يك توسعه ي علمي به وقوع پيوست و آن تأكيد بر «اراده» بود . در دكارت توجه به اراده بي اندازه است. كانت نيز تأكيد بر اراده دارد. در سارتر نيز اراده از بيش‌ترين اهميت برخوددار است و نيچه هم اراده‌ي توأم با قدرت را مي‌ستايد. كارل‌ماركس مي‌گويد: آن چه در تاريخ به وقوع مي‌پيوندد ،حاصل اراده‌ي بشراست كه نمي‌توان آن را تغيير داد. خلاصه آن كه آن چه در كانون بررسي قرار مي‌گيرد، «خود» است ؛ خواه در قالب تجربي، خواه در قالب اخلاقي و همه به ساحت نفس مربوط مي‌شود.
گفتيم در غرب تأكيد بر «خود» به انواع متعددي بروز كرد. دكارت خدا را با تأكيد بر خود اثبات مي‌كند و اثبات خدا بعد از اثبات خود است. روش افراطي‌تر از آن اين است كه خدا كنار گذاشته شود و همه چيز «خود» شود، چنان كه در قرن هجدهم با چنين روش افراطي، خدا مورد انكار واقع شد.
البته همان طور كه قبلاً نيز گفتيم، تأكيد بر خود در اين دوره غالب بوده و اين بدان معنانيست كه رويكردهاي ديگر رايج نبوده باشند، روش قديم مثل هستي‌شناختي هم مطرح است، منتهي در حوزه‌هاي علمي مسيحي. بنابراين،روش‌هاي ديگر نيز بود، اما در انزوا قرار داشت. بعدا كه به هوسرل مي‌رسيم، مي‌بينيم كه ايشان درصدد اصلاح رويكرد هستي‌شناختي هست.
در خاتمه بايد تأكيد كرد كه تركيبي از رويكردهاي فوق كارساز است، نه يكي از آن‌ها. در گذشته اين رويكردها هر كدام در مدتي خاصّ غالب بوده است. امروزه اين رويكردها با هم حضور دارند و در واقع رويكردي مركّب از آن‌ها شكل گرفته است.